شما اینجا هستید   |

    یادداشت : خاطرات صحنه/کوروش و معصومه یعنی آرامش

قسمت ششم

گروه ما به سرعت و شبانه روز تمرین می کرد تا خود را برای بازبینی هیئت داوران آماده کند.  هفتم بهمن سال ۷۳  فرا رسید. و زنده یاد ابراهیم انصاری مدیر کل ارشاد هرمزگان همکاری خوبی در استقبال از آقای دکتر پویان و هیئت داوران از فرودگاه تا هتل اقامتشان  داشت. روز بعد گروه ما با آخرین تغییرات ، آماده ی اجرا بود. آقای پویان و هیئت داوران نمایش را دیدند.و دقایقی پس از آن با اجرای ما در بخش مسابقه جشنواره فجر که آن سال در اسفند ماه بر گزار می شد موافقت کردند. ما حدود یکماه دیگر فرصت داشتیم که تمرین کنیم و با آمادگی بیشتر راهی فجر شویم. تا آنجایی که به خاطر دارم تقریبا تمامی عوامل گروه بدون تغییر باقی مانده بودند. و اماده بودند تا هرچه زودتر راهی جشنواره شوند .

زمان حرکت رسید و ما یا باید با اتوبوس می رفتیم یا هواپیما. اون زمان هرچند زمزمه  افتتاح راه آهن بر زبان ها بود اما متاسفانه بعد از بازگشت ما از تهران یعنی در ۲۶ اسفند راه آهن بندر عباس افتتاح شد. هزینه ی هواپیما با توجه به تعداد زیاد عوامل نمایش برای ارشاد مقدور نبود البته من هنوز در این مورد با مدیر کل صحبت نکرده بودم با اینحال به ما اعلام کردند که وسیله سفر شما به تهران اتوبوس است. دوست داشتم عوامل نمایش را از مسیر هوایی به تهران برسانم. از این رو برای بار دوم به ملاقات مدیر کل وقت یعنی شهید انصاری رفتم. و به ایشان گفتم که اگر ارشاد بودجه لازم خرید بلیط هواپیما  برای ۲۵ نفر ندارد پیشنهاد می دهم که نصف پولش را شما دهید نصف دیگر را گروه می پردازد .

برخورد شهید انصاری جالب بود. ایشان گفتند من از صداقت و همراهی و درک شما خوشحال شدم و تشکر می کنم . ما گرچه بودجه لازم برای یک گروه ۲۵ نفره پیش بینی نکرده ایم اما دستور میدهم که با درخواست شما موافقت و  بلیط رفت و برگشت شمارا با هواپیما تهیه کنند. بعد از آن برای گروه آرزوی موفقیت کردند و گفتند چنانچه بتوانم برای اجرای شما در تهران خودم را می رسانم .

به همین راحتی و بدون رفت و آمدهای بعدی  و وعده و وعید بی ثمر، این شهید بزرگوار اینگونه از یک گروه تئاتری حمایت کرد. ما بلیط ها را گرفتیم و به تهران رسیدیم غیر از بازیگران ، لباس ها ،  ابزار و ادوات ، وسایل صحنه و دکور ها هم بودند. که حمل آنها از فرودگاه تا هتل با همکاری همه ی بچه ها و با مدیریت زنده یاد سیاوش گرمساری انجام شد. سیاوش مسئولیت طراحی  و اجرای نور نمایش را هم به عهده داشت. و در این سفر هنرمند عزیز استان سرکار خانم فریده گرمساری و  سرکار خانم جاهد همسر گرامی سیاوش گرمساری هم ما را همراهی می کردند. و قرار بود دو سه روز بعد زنده یاد کوروش هم به ما ملحق شود. گروهی صمیمی گرم و پر شور که می خواستند نماینده ی شایسته ای برای استان باشند و تصمیمی جز اول شدن در جشنواره را نداشتند .

جالب است اشاره کنم که در آن سال ما برای جابجایی تمام  افراد گروه و وسایل مان  از فرودگاه مهرآباد تا هتل بیش از ۱۵۰۰ تومان پرداخت نکردیم .

تعداد اتاقهایی که در هتل به ما داده بودندکم بود و من هنوز یک منزل اجاره ای در تهران داشتم برای راحتی بیشتر بچه ها کلید خانه را دادم به سیاوش که باتفاق چند نفر دیگر محل اسکان آنها در بنده منزل باشد .

زمان اجرای ما چهاردهم اسفند و محل اجرا هم تالار محراب بود که مخصوص نمایش های آیینی است اما تالار خوبی نبود. قبلا تجربه ی اجرا در این تالار را داشتم و با مشکلات آن آشنا بودم. کف آن پارکت و لیز بود. و همیشه باید آن را خشک می کردند .     

برای همین من وقتی در لابی تالار وحدت آقای پویان را دیدم به ایشان  گفتم اگر امکان دارد تالار اجرای مارا تغییر دهند و  محل اجرای ما را یا در تالار وحدت و سالن اصلی بگذارند و حتی با سالن چهار سو هم موافقت کردم. حتی دوست داشتم که در سالن سنگلج اجرا کنم.  اما جواب روشنی از آقای پویان نشنیدم. به هر حال سالن های خوب تهران را به  گروههایی داده بودند که از ما زودتر برای جشنواره انتخاب شده بودند .

 ما هر روز تمرین می کردیم و کمتر فرصت داشتیم تا دیگر کارهای جشنواره راببینیم. من در کارم آنقدر جدیت داشتم که حاضر نشدم تمرین گروه را به خاطر مصاحبه با شبکه های تلویزیونی ، عقب بیاندازم. کار بسیار خوب و رضایت بخش پیش می رفت. دوستان دانشگاهی ، تئاتری و از صدا و سیما که از حضور ما در جشنواره اطلاع داشتند به ما سر می زدند با بچه ها آشنا می شدند و برای ما آرزوی موفقیت می کردند .

سیزدهم اسفند ماه ۱۳۷۳ و آخرین جلسه تمرین ما رسید. بچه ها می گفتند که امشب کوروش به تهران میاد تا فرداشب شاهد هنرنمایی همسرش زنده یاد معصومه کمالی باشد. . ساعت تمرین از سه بعد از ظهر تا هشت شب بود من درست همین ساعت در دانشگاه کلاس داشتم. به دستیارم آقای رضا دبیری نژاد ، زنده یاد سیاوش و منشی صحنه گفتم که من کلاس دارم اما شما حتما باید بدون من تمرین کنید. خودم ده دقیقه ای سر تمرین ماندم و سپس با تاخیر به کلاس درسم رفتم. حدود ساعت ۷ عصر بود که از دانشگاه مستقیم به تالار محراب آمدم. اما بچه ها آنجا نبودند با این تصور که در نبود من تمرین را رها کرده و از آنجا رفته اند ، ناراحت شدم.از تالار محراب برگشتم به هتل و دیدم که بچه ها ناراحت و مغموم در لابی هتل نشسته اند. احساس کردم اتفاقی افتاده سر چرخاندم خانم کمالی و سیاوش و فریده و آقای حسن بلوچی را ندیدم. به طرف استاد فاضلی واستاد قویدل رفتم. و پرسیدم شما اینجا چکار می کنید؟ چرا تمرین را ادامه نداده اید؟ مگر نمی دانید فردا اجرا داریم و ما هنوز یک بار هم کامل و با نور و لباس تمرین نکرده ایم؟ این دو بزرگوارسعی می کردند با آرامش توضیح دهند :

« ما در حال تمرین بودیم یک ساعتی هم تمرین کردیم اما برای خانم کمالی اتفاقی افتاد در پایان تمرین بودیم وقتی خیز برداشت و به طرف شمشیر دوید که آۀن را بردارد و دیالگوش رابگوید: قاسم بکش دلبرتو … روی صحنه لیز خورد و با صورت به پارکت های کف صحنه برخورد کرد و بینی اش شکست … الان هم باتفاق سیاوش و فریده رفته اند بیمارستان لقمان.» فهمیدم پارکت کف صحنه و لیز بودن آن کار دستمان داده و یکی از بازیگران خوب گروه را مصدوم کرده است. پرسیدم حالش خوبه؟ از حال نرفت؟ گفتند نه حالش خوب بود از بینی اش خون می آمد ولی صحبت می کرد و سر پا بود … بلافاصله و بدون درنگ برگشتم طرف آسانسور که بروم بیمارستان. در آسانسور که باز شد خواستم داخل شوم. ناگهان زنده یاد کوروش گرمساری که تازه از بندرعباس رسیده بود را داخل آسانسور دیدم. یکباره جا خوردم. آنچنان فشار عصبی شدیدی به من وارد شد که هنوز آن لحظات کوتاه اما جانکاه را با تمام جزئیات آن به خاطر دارم. یک لحظه در سکوت به یکدیگر چشم دوختیم. نمی دانستم خبر داشت یا نه کوروش لبخندی زد و از آسانسور آمد بیرون گفت سلام چه خبر به هم ریخته ای مال تمرینه آره؟ حتما از دست بچه ها  آره؟ همان جا جلوی درب آسانسور با او سلام و علیک کردم سعی کردم خونسردی خودم را حفظ کنم. کوروش خیره به من  و در حالیکه ساکش دستش بود پرسید بچه ها کجان … معصومه کجاست. ماندم چه جوابش دهم. به هر حال مسئولیت اتفاقی که برای خانم کمالی  افتاده بود به عهده ی من بود و من باید پاسخگوی همسرش باشم … اندکی مکث کردم و او را در آغوش گرفتم … با خودم کلنجار می رفتم که چگونه خبر مصدوم شدن همسرش را به او بگویم برایم سخت بود … نمی دانستم پس از شنیدن خبر چه واکنشی خواهد داشت .

ادامه دارد/مهدی عطایی دریایی

هشتم مهر ۱۳۹۹     بندرعباس

به اشتراک بگذارید : | | |