شما اینجا هستید   |

رنجترانه های نسیم.
متنی مستقل بر نمایش « رَقصیدَمَت موهِر» به قلم موسا عامری پور سی آهویی

رنجترانه های نسیم.

………….رنجترانه های نسیم……………..

همه چیز از پارچه های سبز آغاز شده بود .نسیم خواب دیده بود .
خواب دیده بود که زیر سقف پارچه ای سوز، غرق شده است .
غرق بر بستری از خاکستر مردگان خور گورسوزان .
نسیم ! یادت هست شعله هایی که بر اجساد مردگان، بالا می آمد .بالا تا درخت کاجی که نبود .؟
ستار: نخل بود.، نخل .
نسیم : کاج بود .کاج
من خواب کاج دیده ام …..
ستار : خواب زن ها کج است ، نه کاج .
و کج شده بود .
خواب نسیم کج شده بود و آنقدر کج شده بود که تمام رویاهای نسیم را باد با خود برده بود .
و ستار هم با باد رفته بود .
کجایی ستار .؟
و نسیم ۳۲۷ بار، تمام ساحل ها را عبور کرده بود ،
زن از تمام پاکستان هم گذشت، اما ستار هیچ جا نبود .
آن سال موهای نسیم سپید شد ،درست مثل برف در بندرعباس ،
نسیم هر روز روی دبه های پر از نفت در اتتظار آمدن مردی می نشست که حسادتش ، سرنوشتش را تغییر داده بود .
.چه طعم تلخ فاجعه ای .
و اینجا قربانی، نام دیگر زن است ، در بستری که مرد سالاری حکم تبعید آرزوها را دارد .
قربانی جبر جغرافیایی، که نان ، مرحمی است برای بیماری لاعلاج زیستن ، زیستن با حداقل هایی که با وجود ثروتی از طلای سیاه در آن غوطه وریم .
و باز اینجا نان، نام دیگر درد است .
شاملو برای ایران درودی شعری سروده بود که:
……”اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست.-
فریاد را تصویر کن !
عصر مرا تصویر کن
در منحنی تازیانه به نیشخط رنج ؛
همسایه مرا
بیگانه با امید و خدا؛
و حرمت ما را
که به دینار و درم برکشیده اند و فروخته .
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم
و آن نگفتیم
که به کار آید،
چرا که تنها یک سخن، یک سخن در میانه نبود:
آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن”
و اینجاست که مسیر درد هموار می شود ،هنگامی که زنان، تنهاترین سردار رنج های جاودانه اند .
و امید ،خاکستری است بر باد رفته، در خور گورسوزان محله شهناز .
بیا از شهناز تا سیم بالا با پای پیاده، توی همین خور، به آب بزنیم ….
نه نسیم ، من فکر می کنم ارواح خاکستری رنگ ،
زیر پاهایمان موج خواهند شد و لابه لای قدم هایمان …..
و ادامه نداده بود و سکوت بین نسیم و باد صبا ایستاده بود .
هوا سرد که نمی شود تا برف ببارد .
برف کجا بوده ستار ! بندرعباس همینطوری هم،
بدون برف ،زمستان است .
تازه پنجاه شصت سال پیش هم ،که هندی ها توی بت گورون (معبد هندوها) شبها را ، “پکاره” می خوردند هم برف نمی آمد .
من تشنه ام ستار .کمی آب داری؟
و دریا همچنان موج می زد .
راستی نگفتی .تو پدر داری؟ …
و زن گفته بود: پدرم وقتی مرد ، پاسپانها همه شاعر بودند .
دل خوش چی ستار .؟ داری؟
و ستار تنها به فکرگیتار بود ،تا بتواند در یونان ،صدایش را به گوش شاعران جهان برساند .
و سیر سیر می گریست و حسرت می خورد که چرا چوک پاسپون(پاسبان) ساده است و پسر سفیر شهر نیست …..او از حسادت کور شده بود .و به همین دلیل موجه ، نسیم را هم قربانی کرد و تا همه چیزش را از دست بدهد ، هر آنچه را که داشت و نداشت را .
ستار برای همیشه گم شده بود ، مثل آرزوهایش،
در هیچ غبار آلود فصل .
…..شاید زیر آب ها رفته است .
ودیگری گفته بود: شاید هم مم دیریا اورا فریفته باشد .
و شاید ملمداس او را به دو نیم کرده،
و این را زنی گفته بود که می خواست از مرز بگذرد .
هرچه بود دیگر نبود .
او تنها در ذهن نسیم مانده بود ،ذهن زنی که هر بعد الظهر ،ساعت پنج عصر، روی دیوارهای سیمانی خور گورسوزان محله شهناز، می نشیند و به ماهی های مرده نگاه می کند و به خور و فاضلابی که با فوران بوی گند، به دریا می ریزد .

نسیم چراغ را خاموش کرد و میهمان ها هم رفتند .
اما آن شب مدام از خود پرسیدم :
چرا در این فوران خاکستری وسیاهی متن ،همه ی لباس های مردم شهر سفید بودند. ؟
و چرا دبه های نقره فام نفت، بشکه های بزرگ نبودند تا هجوم درد را دوچندان کنند ؟
و باز از خود پرسیدم:
کاش جا به جایی دبه ها ،
جور دیگری بود و خشم و فرار و گریز از مرز را تداعی می کرد ،
( نه اینکه با ریتم لاک پشت وار نامربوط، همه چیز در سکون خود گم شده باشد. )
و باز کاش این مردمان ، از دهانشان به جای پارچه ،
ماهی، بالا می آوردند و بالا می آوردند، تا تمام سالن آن شب،
پر از ماهی می شد.
و ما با جمعیتی از ماهیان به خانه می رفتیم .
…….. همه چیز آن شب ،در خاکستری خود رنگ باخت.
و نسیم در پایان، آهسته در گوش ما گفت :
که یکی خواهد آمد ،
یکی که مثل هیچ کس نیست.
……….
موسا عامری پور سی آهویی
۱۸بهمن ماه۱۴۰۰

به اشتراک بگذارید : | | |